پهلوان زنده را عشق است
دوست نازنینی یادداشتی به قلم آقای وحید عیدگاه طرقبهای را به دستم رساند که نویسنده در آن از انتشار دفتر سوم اشعار منتشرنشدۀ نیما یوشیج، از غریب من، ابراز خوشحالی میکند، مصحّح دفتر را میستاید و حامیان او در فرهنگستان زبان و ادب فارسی را ثنا میگوید. لیکن نویسنده ﻣﺘﺄسّفانه به حمد و ثنا بسنده نکرده است. گویی ممدوح بیش از اینها طلب کرده بوده که آقای عیدگاه طرقبهای از همان آغاز یادداشت زبان به درشتگویی و اهانت گشوده، آنهم در حقّ جاودانیاد استاد احمد سمیعی (گیلانی) که به تصدیق دوست و دشمن هم از ایشان دانشمندتر بود هم از ممدوح ایشان. درباب آنچه آقای عیدگاه طرقبهای به تعریض از من گفته و خاکها که به چشم حقیقت پاشیده – اکاذیبی که دربارۀ «طرح بررسی و بازخوانی دستنوشتههای نیما یوشیج»، محفوظ در فرهنگستان، نشر داده یا از دیگران نقل کرده – هیچ نمیگویم. گفتنیها دربارۀ دستنوشتههای نیما و داستان انتشار آنها را، ولو به اجمال و تا حدودی سربسته، در یادداشتی با عنوان «فصلی دیگر از داستان بیپایان دستنوشتههای نیما»، مورّخ پنجم آذرماه ١٤٠٢، در روزنامۀ شرق گفتهام. مطلب کماکان در آرشیو اینترنتی شرق موجود است و اهل حقیقت میتوانند برای اطلاع از چند و چون قضایا به آن مراجعه کنند. بنا ندارم بیش از این خود را گرفتار ماجراهای فرهنگستان و نیما یوشیج و عمر عزیز را صرف آن کنم که به هرکه از راه رسید بابت زحمت بی مزد و منّتی که کشیدم حساب پس دهم. لیکن جایز نیست که جسارت آقای عیدگاه طرقبهای به ساحت روانشاد استاد سمیعی (گیلانی) را مسکوت بگذارم و وظیفۀ خود میدانم که چند کلمهای در پاسخ آن بنویسم.
موجب تعجّب نیست، اگر شخصی که، به گواهی نوشتههایش، از عالم نگارش و نویسندگی به معنای امروزی کلمه و اصولاً دغدغههای فکری امروز و اکنون دور مانده، اخوانیهای بنویسد و، به اسم نقد و گزارش ادبی، به رسم قدما نان قرض دهد و رفیقنوازی کند. استبعادی ندارد که در ادامۀ سنّت مدیحهسرایی، به امیدی، این و آن را ثنا گوید و رقیبانشان را مذمّت کند. لیکن انتظار میرود یا آرزو میکنیم کسی که از زمان خود تا این اندازه عقب میمانَد، دستکم راهی درست به سنّت برده و از فضیلتهای قدیمی فرهنگ خود بهرهای برداشته باشد. چگونه است که آقای عیدگاه طرقبهای از سنّت فرهنگی ما تکریم بزرگان را هم نیاموخته و بر خود فرض نمیداند؟ چگونه است که با آن داعیۀ سواد و ادبدانی از سعدی نیز نخوانده که «بزرگش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتی برد»؟ احترام کردن به بزرگان و ارج نهادن به خدمات آنان پیشکش! این نیز از سنّت فرهنگی ما به آقای عیدگاه طرقبهای نرسیده که در مرگ کسی، ولو انسان از خبث طینت شادمان باشد، اظهار شادمانی نباید کرد؟ درگذشت عزیزی چون احمد سمیعی را خجسته میشمارد، چراکه به زعم او سبب شده مصحّح از غریب من تصحیح معتبری از اشعار نیما عرضه کند! بهواقع میشد بر این منطق خندید، اگر اینقدر غمانگیز نمیبود.
از طنز روزگار آقای عیدگاه طرقبهای و رفقایش امروز دلواپسان ادب معاصر ما شدهاند، میراثداران و میراثخواران نیما یوشیج، پاسبانان ناموس شعر مدرن فارسی! در ادامۀ فقدان همه داشتهها و فروپاشی همه ارزشهامان باید نظاره کنیم که احمد سمیعی (گیلانی) از اینان دشنام میخورَد، مردی که به گردن فرهنگ ایران و ادب معاصر ما حق دارد، آنکه روزگاری بر ﺗﺄسیس گروه ادب معاصر فرهنگستان پای فشرد و سالیان طولانی آن را، بهرغم همۀ آنچه محرمان اسرار او میدانند، دانشورانه و سرفرازانه مدیریت کرد. آری، امروز آقای عیدگاه طرقبهای و همگنان ایشان متولّی ادب معاصر هم شدهاند و طبعاً امثال احمد سمیعی را جز مانعی برسر راه خود نمیبینند. چه بهتر که نباشد و حالا که نیست میراث ادبی و فرهنگی و اخلاقی او چه ارزد؟ پهلوان زنده را عشق است.
سعید رضوانی
١ آذر ١٤٠٤
سعید رضوانی