حماسۀ پشیمانی

شرحی بر مهرۀ سرخ، سرودۀ سیاوش کسرایی

منظومۀ مهرۀ سرخ آخرین اثر سیاوش کسرایی است که در زمان حیات او به طبع رسید. این سروده به سال 1374 در ویَن منتشر شد و، برطبق اطّلاعی که سراینده ذیل آن داده، در اسفندماه 1370 در مسکو پدید آمده است[١]. مطلب حاضر تلاشی است هرمنوتیکی در شرح و تفسیر آن.

مهرۀ سرخ مقتبس از داستان رستم و سهراب در شاهنامۀ فردوسی است. اثر کسرایی طرح و ساختاری نمایشی (دراماتیک) دارد. صحنۀ نمایش دشتی است که رزم رستم و سهراب در آن روی داده است. نبرد به اتمام رسیده و در دل شب سهراب، با زخم مهلک بر پهلو، لحظه‌های احتضار را می‌گذرانَد. اینک، شاید در هذیان مرگ و عالم خیال، شخصیت‌های مهمّ زندگی و سرنوشت او یکی پس از دیگری بر او ظاهر می‌شوند و با او گفت‌وگو می‌کنند: مادرش تهمینه، پدرش رستم، گردآفرید و سرانجام فردوسی که آفرینندۀ او و مُرَقّمِ سرنوشت او به حیث شخصیت داستانی است.[٢] با طلوع آفتاب سهراب می‌میرد و فردوسی دفتر گشودۀ شاهنامه را می‌بندد. صحنۀ پایانی نمایش را گذر اسبی بر دشت و تابش «خورشید سرخ‌فام» در آسمان رقم می‌زند.[٣]

مهرۀ سرخ، در عین آن‌که اقتباسی از داستان رستم و سهراب است، متضمّن تحلیلی نو از این فرازِ شاهنامۀ فردوسی است. لیکن مهم‌تر و جالب‌توجّه‌تر این‌که کسرایی از این تحلیل نو برای طرح و تبیین پاره‌ای از عقاید و تجربیات سیاسی خود سود جسته است. خود از عنوانی که کسرایی برای این منظومه برگزیده پیداست که مقصود وی از سرودن آن بازگویی تجربیات و ارائۀ آراء سیاسی بوده است. عنوان به مهرۀ رستم اشاره دارد که بر بازوی سهراب بسته می‌شود، با این تصرّف که فردوسی در شاهنامه از رنگِ مهره به ما اطّلاعی نداده است، لیکن کسرایی آن را به رنگ سرخ درمی‌آوَرَد، تا نمادی از کنش و بینش سیاسی خود او باشد. شاعر این منظومه را در اواخر عمر خود سروده، عمری که عمدۀ ایّام آن وقف فعّالیت سیاسی در جبهۀ چپ، در چارچوب «حزب تودۀ ایران»، شد. و اینک مهرۀ سرخ مجالی است تا شاعر در راهِ رفته و مرامِ مختار خود ﺗﺄمّل و با حزبی که سالیان سال به آن وفادار بوده تسویه‌حساب کند.

گفتیم که در مهرۀ سرخ تحلیلی تازه از داستان رستم و سهراب عرضه می‌شود. تازگی این تحلیل بیش از هرچیز در آن است که در ماجرای بدفرجامِ پدر و پسرِ اسطوره‌ای تقصیر را، توان گفت، به‌تمامی بر گردن پسر می‌اندازد. شخصیت‌هایی که در مهرۀ سرخ به سخن می‌آیند و در قضایای منجر به مرگ سهراب داوری می‌کنند همگی زبان به شماتت سهراب می‌گشایند. تهمینه او را بی‌خِرَد و بی‌خبر و حتّی مسبّب تیره‌روزی رستم می‌شناسد:

………………………….

گفتم ترا نگفتم!؟

کز عطر راز تو

افراسیاب نیز مبادا که بو برد!؟

اما ترا غرور به پندارهای نیک

اما ترا شتاب به دیدار تهمتن

چشم خرد ببست!

دشمن به مصلحت

می‌داد با تو دست

اما تو

       بی‌خبر

با آن دورویه‌گان به خطا داشتی نشست!»[٤]

– «آخر چرا نشانۀ یکتای تهمتن

آن شُهره مُهره را

بیهوده زیر جامه نهان کردی

وینگونه

          شوربخت پدر را

بدنام و تلخ‌کام جهان کردی!؟»[٥]

رستم، برخلاف تهمینه، خود را مقصّر می‌بیند و به صراحت محکوم می‌کند، فی‌المثل آنجا که می‌گوید:

…………………………………………………………………

آری شکست گرچه درین جنگ ننگ بود

اما به روز واقعه،

                    افسوس،

آن نابکار خنگ خرد نیز لنگ بود.

تدبیرِ بسته‌لب

از هر کرانه، راه، به تقدیر باز کرد.

رستم چه کور بود که گم باد نام او

دستی به آشتی نگشاده

خود، جنگ ساز کرد.[٦]

…………………………………

لیکن او نیز سهراب را مبرّا از تقصیر نمی‌داند. به‌زعم پدرْ پسر نیز، همچون خود او، دلایل کافی در دست داشت، تا حریفش را بشناسد و با خویشاوند خونی نستیزد:

………………………………………………….

با صد نشان که بر رخ و بالاست

نشناختم ترا

نشناختی مرا[٧]

……………………

رستم نیز سهراب را «ناشناخته ره» می‌خوانَد و با اطلاق این صفت بر او، همچون تهمینه، همراهی او با دشمن را یادآور می‌شود.[٨]

گردآفرید تنها شخصیتی است که به داوری در کار رستم و سهراب نمی‌نشیند. زن جوان پس از گلایه‌ای مختصر از این‌که سرنوشت فرصت عاشقی به سهراب و وی نداده صحنه را ترک می‌کند، تا نوبت گفت‌وگو با جوان محتضر به فردوسی برسد. خالق شاهنامه نیز، مانند تهمینه، حُکم به نابخردی سهراب می‌دهد:

…………………….

کار سترگ را

باور به خویش و پاکی پندار نیست بس.

شادان کسی که در دل ظلمت‌سرای جهل

در سوز خود به نور خرد یافت دسترس![٩]

……………………………………………………………….

در چشم فردوسی سهراب جوانی است «ناآشنا به پیچ‌وخم چرخ کجمدار»[١٠] و «جان‌شیفته به کام خطر درفکنده تن»[١١] که سرگذشتش باید مایۀ عبرت کسان باشد:

…………………………………………………………..

تو می‌روی که زخم تهیگاه خویش را،

بر هرکه خنجریش به دستست،

بنمایی!

تو می‌روی که زخم تهیگاه خویش را،

در چشم خستگانِ پریشانِ شب‌زده،

بر آن کسان که بی‌خبر از چندوچون کار،

بازوی خویش را،

بر طوق پهلوانی پیکار می‌دهند،

بگشایی!

تا عاشقان مباد کزین پس خطا روند

با این چراغ سرخ به ره آشنا روند![١٢]

……………………………………………………..

خالق شاهنامه نیز بر موافقت سهراب با بیگانگان انگشت می‌نهد و او را به کج‌رفتاری متّهم می‌سازد:

– «شرمنده آنکه پشت به یار و دیار خویش،

با صد بهانه روی به بیگانه می‌کند.

سامان نمی‌دهد، چه توان کرد، حرف نیست

آشفته، ازچه ساحت این خانه می‌کند!

فرخنده آنکه بی کژی و کاستی، به جان

در کار می‌رود.

پیروزی و شکستش

                         بیرون ز گفت ماست،

فرخنده آنکه راه به‌هنجار می‌رود![١٣]

…………………………………………………….

باری به عقیدۀ فردوسی مرگِ ناگوارِ سهراب فرجامِ محتومِ راهی است که او پیموده:

…………………………….

گر هرکه را به کار،

(چه سودا چه سود خویش)

پایان ناگزیری

                  درپیش روی هست،

در کار خود نگر

پایان تلخ تست بسی ناگزیرتر![١٤]

……………………………………………….

حتّی سهرابِ زخم‌خورده تقریباً هیچ ایرادی بر کار و رفتار پدر نمی‌گیرد، بلکه خود را خطاکار می‌داند:

…………………………………………………………………..

چون قصد نیک بودم و باور به کار خویش،

پروا نداشتم به دل این کارزار را.

بی‌پایه می‌شمردم و خصمانه

یا که ازسر دلسوزی

– تشویش مادرانه –

هر زینهار را …[١٥]

………………………

در آغاز گفتیم که کسرایی از تحلیل تازۀ داستان رستم و سهراب در مهرۀ سرخ برای اظهار عقاید و شرح تجربیات سیاسی خود استفاده کرده است. محکومیت سهراب که مهم‌ترین وجه تحلیل کسرایی از داستان رویارویی پدر و پسر است در کارکرد اتوبیوگرافیک آن نیز نقش کلیدی ایفا می‌کند. سهراب خودِ کسرایی است و محکومیت او حکم تجدید نظر شاعر در مسیر سیاسی و مرام حزبی خود را دارد. آری، کسرایی در این منظومه، با ردّ راه و رفتار سهراب، از همراهی چندده‌سالۀ خود با «حزب تودۀ ایران» ابراز پشیمانی می‌کند و گسست خود از آن را اعلام می‌دارد.

کسرایی در مهرۀ سرخ دو نقد اساسی به حزب توده وارد کرده است. نخست آن‌که این حزب جوانان را، پیش از آن‌که از قوّۀ تمیز و تشخیص برخوردار گردند، به میدان مبارزۀ سیاسی می‌فرستاده و به این ترتیب زندگی آنان را برباد می‌داده است. در آغاز اشاره کردیم که کسرایی در منظومۀ خود مهرۀ بسته بر بازوی سهراب را به رنگ سرخ درآورده، تا نماد مسلک سیاسی چپ‌گرایانه باشد. فردوسی در گفت‌وگو با سهراب همین مهره را سبب اصلی جوانمرگی او می‌شناسانَد:

– «آن‌دم که خود پذیره شدی مُهره پدر

یاقوت‌دانه، شهره گیتی را

بستی به بازوان

در از بلا به خویش گشودی و در نخست

باید که راز فاجعه در سنگ سرخ جست![١٦]

………………………………………………………………..

…………………………………………………………

این مهره رخ نهفت به هنگامه، تا ترا

خونینه‌تن کشاند بر امواج شعر من!»[٧١]

و در این‌جاست که شاعر معاملۀ خطرناک حزب با جوانان را، به رمز، از زبان فردوسی محکوم می‌کند:

……………………………………………………………………………………………..

ناپیش‌بین و غافل و سهل‌آزما، کسان

                                            که به نوخاسته جوان،

یا هر ز راه تازه‌رسی، ناگشوده چشم،

بیگاه بسپرند چنین مهرۀ گران![١٨]

………………………………………………….

نقد دیگر کسرایی بر حزب توده ناظر است به رابطۀ آن با اتّحاد جماهیر شوروی. شاعر حزب را به پایمال کردن منافع ملّی ایران و پیروی از بیگانگان متّهم می‌کند:

– «شرمنده آنکه پشت به یار و دیار خویش،

با صد بهانه روی به بیگانه می‌کند.

سامان نمی‌دهد، چه توان کرد، حرف نیست

آشفته، ازچه ساحت این خانه می‌کند!

فرخنده آنکه بی کژی و کاستی، به جان

در کار می‌رود.

پیروزی و شکستش

                         بیرون ز گفت ماست،

فرخنده آنکه راه به‌هنجار می‌رود![١٩]

…………………………………………………….

سطرهای اخیر را پیشتر نیز به عنوان شاهدی بر محکومیت سهراب (که شخصیتش نمایندۀ خود کسرایی است) در نظر فردوسی نقل کردیم. بدین قرار شاعر، افزون بر حزب، شخص خود را نیز به همراهی با بیگانگان و پشت کردن به ملّت خویش متّهم کرده است.

سرایندۀ مهرۀ سرخ، که اذعان می‌کند به راهِ خطا رفته، در بخش‌هایی از منظومه نیز به دفاع از خود برخاسته است. وی درمقام عذرآوری بیش از هرچیز بر ناآگاهی خود ﺗﺄکید می‌کند و این‌که راهنمای خردمند و مشفقی درکنار خود نداشته است. فی‌المثل سهراب در دفاع از خود به فردوسی می‌گوید:

……………………………………………………………..

آخر چه‌گونه با تو بگویم من ای حکیم،

کاندر میان اَبر و مِه آسمانِ ما

گُم بود، گم، ستاره رخشان رهنما![٢٠]

………………………………………………………

و از زبان فردوسی خطاب به سهراب می‌خوانیم:

……………

سهراب!

ای زخم جهل خورده به تاریکی،

…………………………………………………..

آری ترا عطش نه به آبست از آنکه آب

درزیر پای تست!

از من شنو که روشنی جان دوای توست،

در سنگلاخ چشمه دانایی،

سهراب

         جای تست![٢١]

……………………………..

عذر دیگر کسرایی این است که فریب خورده و قربانی بدخواهان شده است. سهراب به گردآفرید می‌گوید:

……………………..

در اوج کارزار،

اهریمنانه دستی گر عقل ما ربود

دلهای ما به‌هم دری از عشق برگشود.[٢٢]

……………………………………………………………

همو نزد فردوسی شکوه می‌کند که:

……………………………………………….

ما، در جدال مرگ، به تاریکی:

فرزند با پدر.

وان چهره‌های زشت سزاوار دشمنی

پنهان به گوشه‌ها

بر ما نظاره‌گر!»[٢٣]

سرانجام شاعر یادآور می‌شود که در سیاست، هرچند مسیر درست را انتخاب نکرده، قصد خیر و نیّت پاک داشته است. به عنوان شاهد باز هم سطرهایی از سخنان سهراب خطاب به فردوسی نقل می‌کنیم:  

– «می‌آمدم

               به ره

                      چه پاک و

                                   چه پویا

چون قطره‌ای به جانب دریا.

پیوند،

با آن بزرگِ زنده زایا به چشم بود،

غافل،

کاندر میان آدمی و آرزو رهیست

هرچند پرکشش؛

اما بسا بساست خطاخیز و مرگزا!

می‌آمدم،

تا داد و دوستی

بر تخت برنشانم،

………………………….

بردارم از میان،

آیین خودسری.

کاووس را نمانم و هر جان که دیوخوست،

کاخی به داد برکشم و مهرپروری.

آزادگی شود

آیین پاک ما.

درها چو برگشایم بر گنج و خواسته،

دیگر کسی گرسنه نخوابد به خاک ما.

گفتم که جنگ من

پایان جنگهاست.

زین پس جهان ما همه عشق است و آشتی،

و شاخه‌های گل،

در تیردان و ترکش مردان رزمجوی؛

نقش و نشان ماست!

چون قصد نیک بودم و باور به کار خویش،

پروا نداشتم به دل این کارزار را.[٢٤]

…………………………………………………..

این نیز گفتنی است که تجدیدنظر و بازاندیشی کسرایی در مسیر و عقاید سیاسی خود، در منظومۀ مهرۀ سرخ، ظاهراً مراحل اوّلیه را طی می‌کند و هنوز به پختگی نرسیده است. شاعر، صرف‌نظر از این‌که عملکرد حزب توده را محکوم می‌کند، درباب جهانبینی چپ به طور کلّی (سوای کنش و بینش حزب و گروهی معیّن) عقایدی متناقض دارد. پیشتر دیدیم که فردوسی علّت جوانمرگی سهراب را در مهرۀ سرخ (نماد چپ و چپگرایی سیاسی در منظومۀ کسرایی) سراغ می‌گیرد. او در سطرهای زیر نیز مهرۀ سرخ را مایۀ اتلاف عمر می‌شناسانَد:

………………………………

آن مهره، آن نگین،

آن لعل درنشسته به بازوبند،

چون دانه‌های دلکش جادویان،

– کانرا درون شعله آتش می‌افکنند –

ناگه ترا ز خانه و کاشانه می‌کَند

آواره می‌کند.

آری ترا به گردش چشمی،

با شهر و با دیار و چه بسیار مردمان،

با مهر و کینه‌های بسا ناشناخته

پیوند می‌زند.

اما به گشت روز و شب و ماه و سالیان:

دندانه زمان،

زربفتِ عمر و وقت خوشت را،

خاموش‌وار می‌جود و

                          پاره می‌کند![٥٢]

……………………………………………………..

از سوی دیگرْ منظومه، پس از مرگ سهراب، با صحنه‌ای به پایان می‌رسد که حاکی است شاعر همچنان به آرمان‌های جامعه‌گرایانه وفادار است و آیندۀ سیاسی-اجتماعی را جز از منظر چپ نمی‌نگرد:

در چشم نیمروز

بر دشت می‌رود

اسبی خمیده گردن و دُم،

                                لخت،

                                        بی‌لگام.

چون مهره‌ای نشسته به بازوی آسمان،

خورشید سرخ‌فام …[٦٢]

نکتۀ آخر این‌که منظومه به لحاظ صورت نقایص زیادی دارد. زمانی مهدی اخوان ثالث در بحث از دیگر منظومۀ سیاوش کسرایی، آرش کمانگیر (1338)، ایراد گرفت که زبان و وزن آن، برخلاف موضوع، حماسی نیستند و اثر حتّی از غلط‌های زبانی بری نمانده است.[٢٧] پیشتر رضا براهنی نیز ضمن انتقاد از زبان و بیان آرش کمانگیر بر خطایی وزنی در آن اثر مشهور انگشت نهاده بود.[٢٨] در مهرۀ سرخ نیز که سی‌وشش سال پس از آرش کمانگیر منتشر شده هم لغزش‌های زبانی و ضعف‌های بیانی به‌چشم می‌آید هم خطاهای وزنی و حتّی گاه اشتباه در تقطیع سطرهای شعر.

 

پی‌نوشت
———-

[١] ن. ک. کسرایی، سیاوش، مهرۀ سرخ، آتیه و ثالث، تهران 1378، ص 64.

[٢] درست معلوم نمی‌شود که آیا سهراب در تصوّرات خود با این شخصیت‌ها روبه‌رو می‌شود و مکالمه می‌کند یا در واقعیت. پیش از ظهور نخستین شخصیت، تهمینه، می‌خوانیم: «امّا هجوم تب / سهراب را به بستر خونین گشود لب: / […] مادر! / اینجا کجاست، من به چه کارم!؟ […]» (همان، ص 15). پس ظاهراً سهراب در تب و هذیان مادر خود را احضار می‌کند. لیکن آخرین شخصیت، فردوسی، پس از مرگ سهراب (که شاعر به کنایۀ خفتنِ قویی بر صفحۀ شاهنامه از آن خبر می‌دهد) همچنان در صحنه حاضر است: «آرام، می‌نشیند، می‌لغزد، می‌خسبد؛ / بر پهنه کتاب / چون سایه‌ای سبک، / قویی به‌روی آب. / اما حکیم، / اشک نگین‌کرده در نگاه، / […] بندد دو بالِ دفترِ ازهم گشوده را […]» (همان، ص 63). هنگام ظاهر شدن فردوسی نیز سهراب (یا شاید گوینده؟) درست نمی‌داند که این امر در واقعیت روی می‌دهد یا در خیال: «آوای بالهای شگفتی، / سهراب را که یک دو دم از خویش رفته بود / بر جای خود نشاند. / بگشود چشم و سقف سیه را نظاره کرد. / می‌دید: / – در چشم یا گمان – / درهای آسمان چو گلی باز می‌شود / وز سایه‌روشنِ دل ابری سیه، حکیم، / […] بر هودجی ز بال عقابان / می‌آید، […]» (همان، ص 37).

[٣] ن. ک. همان، ص 64.

[٤] همان، ص 20.

[٥] همان، ص 21.

[٦] همان، ص 29.

[٧] همان، ص 28.

[٨] ن. ک. همان، ص 29.

[٩] همان، ص 54–55.

[١٠] همان، ص 49.

[١١] همان‌جا.

[١٢] همان، ص 58–59.

[١٣] همان، ص 56.

[١٤] همان، ص 58.

[١٥] همان، ص 42.

[١٦] همان، ص 52.

[٧١] همان، ص 55.

[١٨] همان، ص 52.

[١٩] همان، ص 56.

[٢٠] همان، ص 42.

[٢١] همان، ص 56–57.

[٢٢] همان، ص 35.

[٢٣] همان، ص 42.

[٢٤] همان، ص 40–42.

[٥٢] همان، ص 52–53.

[٦٢] همان، ص 64.

[٢٧] ن. ک. مهدی اخوان ثالث در: «سطرهای آخرین»، کیان 8 (سال دوم، مرداد و شهریور 1371)، ص 53.

[٢٨] ن. ک. براهنی، رضا، «آرش کمانگیر»، طلا در مس (در شعر و شاعری)، بدون ناشر، تهران [؟] ١٣44، ص 173، 180–181.

سعید رضوانی