بهجای شمع کافوری ...
دکتر آرزو رسولی (طالقانی)
یادم هست خانم دکتر قریب از دو ایرانشناسی میگفتند که نقدهای تندی بر کارهای یکدیگر مینوشتند. ایشان با ذهنیت ایرانی فکر میکردند این دو با هم دشمنی دارند اما زمانی که در کنگرهی ایرانشناسان اروپا آن دو را میبینند، متوجه میشوند دوستی نزدیک و عمیقی با هم دارند اما نظرشان در کارهای علمی یکی نیست. عاشق روزی هستم که در نقد علمی به چنین جایگاهی برسیم. میتوانیم با هم دوست باشیم اما کار یکدیگر را نقد علمی کنیم و برعکس، از کسی خوشمان نیاید اما کارش را بستاییم. یادم هست زمانی استاد رضا سیدحسینی داور کتاب سال بودند و رأیشان تعیینکننده. به من گفتند از این نویسنده خوشم نمیآید اما کارش عالی بود و من رأی مثبت دادم و با رأی ایشان کتاب برنده شد. مثل ایشان زیاد ندیدهام. در ایران، روابط نقدها را شکل میدهد و هنوز از نقد آکادمیک بسیار فاصله داریم. در جدیدترین مورد، مطلبی دیدم، مثلاً در قالب نقد و بیبهره از ادب، از کسی که در دانشگاه تهران ادبیات فارسی درس میدهد، در حمد و ثنای مدیر گروه خود و ستایش از پژوهش وی بر دستنوشتههای نیما یوشیج و موانعی که به زعم مدحنامهنویس بر سر راه او بوده است، از جمله استاد احمد سمیعی (گیلانی)، مدیر گروه ادبیات معاصر فرهنگستان زبان و ادب فارسی. بماند که به گواه اسناد موجود در فرهنگستان، طرح اصلی کار بر این دستنوشتهها از آن دکتر سعید رضوانی بود و اسناد مربوطه هم پنج سال پیش از درگذشت استاد سمیعی در اختیار ممدوح قرار گرفته بود. با این دروغها و تهمتها کاری ندارم و اگر موضوع به همینجا ختم میشد، شاید من از کنارش مثل دهها نمونهی مشابه میگذشتم. اما آنجا سوز دلم بلند شد که درگذشت استاد احمد سمیعی را اتفاق خجستهای بر سر راه پژوهش ممدوح خود شمرده بود! گذشته از آنکه شادمانی از مرگ هر انسانی به دور از انسانیت است، چگونه میتوان از درگذشت کسی که عمرش را صرف خدمت به فرهنگ ایران کرده است، اظهار شادمانی کرد؟ آن هم کسی مثل استاد سمیعی که جوانپرور بود، کافی بود دریابد کسی اندیشهای دارد، کمکش میکرد تا بنویسد و اندیشهاش را بپرورد و برمیکشیدش. چطور آدم هتاکی که تا این حد با ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی بیگانه است، و البته ممدوح مثل خودش، در دانشگاه تهران درس میدهند و چه به دانشجویانشان میآموزانند؟